قلب مامان فدای بازی کردن و تکون خوردنهات بشم که تا چند هفته دیگه به شکل دیگری در میاد و دیگه این یکی با هم بودنه(تو شکم مامانی) برای همیشه به تاریخ می پیونده، امروز که از خواب بیدار شدم دیدم آسمون نارنجیه،بله طبق معمول وقت خونه تکونی شد و خاک آسمون شهرمون رو فرا گرفت ،نمی دونی خونه چه وضعی داره ، همه نگرانی مامان اینه که توی این شرایط آشفته خونه ، شما تصمیم بگیری زودتر از راه برسی. خدایا یعنی نگرانی های پیش از تولد این گل کوچولومون
برای مامان تمام میشه.
هر چند امروز که با خاله ساناز صحبت میکردم می گفت نگرانی بعد از تولد نی نی ها بیشتر از این هاست ولی به هر حال این حالت غیر قابل پیش بینی برای مامان کلافه کننده ست.
دیشب بابا ارام طبق معمول باهات صحبت میکرد ،میگفت که بابایی این ۱۷ روز رو هم طاقت بیار ،بعد هر وقت دوست داشتی بیا.با هر چی گیر آوردی هم بیا قطار ،اتوبوس، هواپیماو..... . از دست بابایی در همه حالی شاده و شوخی میکنه. شایدم برای ارامش من چیزی به روش نمیاره.به هر حال من نگرانم. خدا خودش کمکمون بکنه.
موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
همیشه میگن نی نی ها با اومدنشون برکت به زندگی میارن
.شما هم برکتهایی رو با خودت برای مامان بزرگ و بابا بزرگ (مادری) آوردی. توی چند ماه اخیر اونها تونستن بالاخره به پروژه ی چند سالشون پایان بدن و توی یک خونه ی خوب و جدید ساکن بشن . البته همون خونه ای که مامان طاهره و دایی فرزاد و یک کوچولو هم دایی بهامین سالهای خوش زندگی را با بوی گچ و سیمان و حمل بلوک و آجر پشت سر گذاشتند ،ولی بالاخره با کمک یک آدم خیلی خیلی مهربون،اون خونه تخریب شد و تبدیل شد به یک خونه خوب و نو. ماه پیش هم اون رو موکت کردن و مبل خریدن. دو روز پیش هم مامانی زنگ زد و یک خبر خوب داد ،بالاخره بابایی تونست ماشین
بخره . خیلی خوشحال شدم. مامانی میگفت این به خاطر نو ه مونه و بابایی میگفت از این بعد راحت میایم اهواز.
فدای قدمت زندگی مامان و بابا
موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
عزیز دل مامان خوبی نانازم![]()
خانم خانما خیلی خودت رو واسه باباییت لوس میکنیا!!!!!!!!!
طوری نیست مامانی هم همینطوریه،دختر لوس باباشه .
دیشب بابایی واست یک داستان خوند در مورد محبت به حیوانات،کلی هم در این مورد باهات صحبت کرد و گفت بعدها که دخترم بزرگتر شد ،می برمش تو خیابون که به پرنده ها نون بده و به گربه ها شیر. حالا ببینیم این پدر و دختر بعدها چه میکنند.
قبل از اینکه داستان رو بخونه اول صدات کرد شما هم که طبق معمول وقتی صدای بابا رو می شنوی تکونهایی می خوری که بیا و ببین. بابایی کلی ذوق کرد و میگفت دخترم حرف گوش کنه،حرف باباش رو گوش میکنه. بعد هم همیشه کلی سفارش میکنه،بابایی بدنیا اومدی گریه نکنیا ،خودت رو خیس نکنیا و از این توصیه ها و میگه دخترم همه رو گوش میده.
مامان فدای این دختر حرف گوش کن بشه الهی.
موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
همیشه میشه با یک تصمیم تغییری در یکنواختی ها داد!!!!!!!!!!!!-٢٤/١٢/٨٩-
قلب مامان برای تو میگم که از تجربه های مامان و بابا بهره بگیری.
امروز ۷ اسفند ۱۳۸۹ ،روز یکنواختی رو شروع کردم. چون دیشب نتونستم خوب بخوابم.ساعت ۶.۵ بیدار شدم. دیگه از درد نمی تونستم بیشتر از این در تخت باقی بمونم. ولی خیلی خسته و کسل بودم بنابراین بعد از ۲ و۳ ساعت ،به تخت برگشتم و خوابیدم و حدود ۱۲.۵ بیدارشدم و بعد ترتیب یک قورمه سبزی رو دادم ،انصافاً بد هم نشد. ولی خوب روز یکنواختی بود و کمی هم کسل کننده چون هوا هم ابری شده. ولی بعد از گشتن تو نی نی سایت تصمیم گرفتم واسه عشق مامان و بابا یک وبلاگ درست کنم. و نتیجش هم شد اینی که روبروی شماست،امیدوارم دوستش داشته باشی. خیلی لذت بردم ،از یکنواختی امروز هم کاسته شد ،چون یک اتفاق خوب افتاد.درست کردن وبلاگ عشق مامان و بابا. عاشقتم ![]()
موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)


