نوگل گلستان عشق و محبت الهی
نوگل گلستان عشق و محبت الهی
دختر نازم با تو و برای تو می نویسم،عاشقتم ، دوستت دارم
تاريخ : 29 / 8 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 697 مرتبه

از همه عزیزانی که به من و طنین خانمی لطف دارند و به ما سر می زنند کمال تشکر رو دارم.

طنین خانمی حسابی بازیگوش شده ،4 دست و پا همه جای خونه رو زیر پا می گذاره و جهت کنجکاوی از هر چیزی می ایسته و من نمی تونم یک آن ازش غافل بشم .

به هر حال از همه ممنونم و ببخشید که نمی تونم تک تک تشکر کنم و یا به وبلاگ جیگری ها سر بزنم.



موضوع :
تاريخ : 5 / 8 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 660 مرتبه
  طاهره
*کاربر تایید شده*
پست ها: 1,607 | عضویت: 18/9/1389
1390/8/5   1:26 ب.ظ
           
 
سلام
ممنون از لطفت ستاره جون
طنين الان 6 ماه و 29 روزشه.

1-مستقل ميشينه. 2- سينه خيز و 4 دست و پا رو با هم تركيبي انجام ميده.دو قدم 4 دست و پا بعد سينه خيز دوباره 4 دست و پا و قصه ادامه دارد.ههههه
3- از نشسته به 4 دست و پا مي ره.
4- از 4 دست و پا به نشسته هم چند بار رفته ولي هنوز سخته واسش.
5-به مبل كه تكي اش بدم و واسش يه چيز جذاب يه ور ديگه مبل بگذارم ،مبل رو مي گيره و خودش رو به شي مورد نظر مي رسونه ،البته به سختي ولي خوب قدم بر مي داره و من با ديدن قدماش ذوق مرگ مي شم.
6- عقب عقب از مبل پايين مياد.
7- روي سراميك باشه خوشش مياد خودش رو به عقب ليز بده.
8- عاشق سايه بازيه ،تو آفتاب اتاق بگذارمش،خودش رو به ديوار مي رسونه و با سايه دستاش رو ديوار سرگرم ميشه.
9- دور خودش روي سينه مي چرخه.
10- بي نهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايت كنجكاو و دقيق ،به همه چيز كار داره ،هيچ صدا و حركتي از دستش در نمي ره ،چنان دنبال مي گرده و براي ديدن چيزي گردن مي كشه كه آدم دلش مي خواد بخورتش اين فضولچي رو.
11- گردنش رو كج مي كنه كه باهاش مثلا ً دالي بازي كني.


موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 13 / 7 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 636 مرتبه

عشق مامان ،قلب مامان ،نفس مامان ، روح مامان ،جوووون مامان،فرشته صبور و مهربونم، شیر عسل بابا آرام

                       6   ماهه شدنت مبارک

زندگیم، باورم نمیشه که 6 ماهه میزبان تو ،فرشته مهربون و آروم و صبور و دوست داشتنی هستیم.

عاشقانه دوستت داریم.

وای نمی دونی چقدر ابراز احساسات مادرانم سخته ، چقدر این کلمات با تمام عظمتشون در برابر این احساسات ناتوانند.

دختر نازم نمی دونی چقدر لحظه به لحظه شیرین تر و دوست داشتنی تر می شی.

امروز صبح 9/7/90،بابا آرامی تصمیم گرفت دیرتر سرکارش بره ، در عوض من و دختر نانازی رو جهت  انجام واکسیناسیون همراهی کنه.خلاصه صبح حدود 8 بعد از اینکه قطره استامینوفن بهت دادم و شما خیلی خوب خوردی، آماده شدیم و رفتیم مرکز بهداشت ، اول قد و وزن و دور سر و بررسی کردن ،که طبق معمول وزنت رو اشتباه گفتن و مامان رو ناراحت کردن ، شما ماه پیش 7 کیلو بودی ، اونوقت خانمه به من می گفت شما 7 کیلو و 200 شدی، منم بهش گفتم ،ببخشید ترازو شما مشکل داره ولی بابا آرامی ،اجازه نداد بیشتر باهاش بحث کنم. قدت رو گفت 65 و دور سر 43،که بعید می دونم اونا رو هم درست گفته باشه.

به هر حال از اونجا رفتیم اتاق واکسیناسیون ، و شما که حدود یک هفته ست متاسفانه عادت کردی زبونت رو بیرون بیاری ،( که یک مقدارش هم تقصیر من و بابا آرامی بود که اوایلش خوشمون اومد و با تکرار کارت ، این کار شما رو تقویت کردیم)،شروع کردی به زبون در آوردن ، آقا مسئول واکسیناسیون خندید و گفت واسه ی من زبون در میاری ، حالا منم حسابت رو می رسم ، صبر کن الان اشکت رو در میارم ، خلاصه بابا آرامی که بار اول بود واسه واکسن زدن همراهمون بود ، تصمیم گرفت خودش شما رو بغل کنه ، باورم نشد ،آخه بابا آرامی خیلی دل رحم و دل نازکه، تحمل دیدن این صحنه ها رو نداره ، ولی جالب بود که شما رو بغل کرد و کلی با شما حرف زد و همچنین به اون آقاهه توضیح داد که شما چقدر صبور و مقاوم هستی.

به هر حال دو تا قطره فلج اطفال خوردی و بعد هم آمپول سه گانه رو وارد پای چپت کرد ، فدای اشکای قشنگت ،اولش که آمپول رو فرو کرد ،چیزی نشد ولی وقتی در آورد زدی زیر گریه ،بعد بابا آرامی آرومت کرد ،کمی که آروم شدی با دریافت آمپول هپاتیت در پای راستت باز زدی زیر گریه ، و وقتی چشمت به من افتاد با گریه ای التماس وار بغلت رو باز کردی که بیای پیش من ، من زودی بغلت کردم و شما سفت گردن مامان رو چسبیدی ، وقتی مامانی باهات صحبت کرد آروم شدی و برگشتیم خونه ، بعد از اینکه چند تا عکس ازت گرفتم ، شیر بهت دادم و شما خوابیدی ، ساعت9 خواب رفتی ، ساعت 10 مجدد واسه شیر خوردن پاش دی و دوباره خواب رفتی.الانم ساعت 11 ست و شما الهی شکر خوابیدی.

 



موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 1 / 7 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 661 مرتبه

نفس مامان دیشب واست سوپ پختم.چند تکه هویج و سیب زمینی رو در آب و کمی روغن جامد گذاشتم وقتی حسابی پختن، کمی ورمیشل هم اضافه کردم، بعد همه رو در میکسر ریختم و بهت دادم ، هر چند قیافه و مزه جالبی نداشت،ولی شما دوست داشتی و ما در نهایت بی احتیاطی 4،5 قاشق، البته فقط نوک قاشق ،اونم قاشق خودت رو دادیم ،خوردی ، وعده قبلی هم 7-8قاشق ، حریره بادوم خورده بودی.

خلاصه که شب ساعت 7:30 خوابیدی و صبح ساعت 8 پا شدی که احتمالا ً اگر ما پا نمی شدیم ،شما هم همچنان می خوابیدی. که من حدس می زنم به خاطر تغذیه دیروزت بود.

بعد از صبحانه هم با هم رفتیم گلستان ،اونجا یک سری از دوستان هم بودن و کلی قربون صدقه دخترم رفتن،عکساش رو بعد واست می گذارم.

1/7/90 -11:45



موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 30 / 6 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 586 مرتبه

نفس مامان شما امروز بدون اینکه دستت رو به جایی بگیری نشستی و مامان رو کلی ذوق زده کردی،

 

                          نشستنت مبارک نفسم.

 

داری بی قراری میکنی باید برم، عاشقتم عزیز دلم.

30 شهریور 90 -ساعت ٢٢:10



موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 29 / 6 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 580 مرتبه

نفس مامان ،طنین قشنگم ، بعد از مدتها اومدم که واست بنویسم ، در این مدت بدلیل سفر و خراب شدن کامپیوتر نتونستم به سراغ وبلاگت بیام و نمی دونی که چقدر گفتنی ها دارم برات. نمی دونی که چه کارهایی در این مدت کردی !!!!!!!دیدنی و لذت بخش و شیرین!!!!!

اما حالا از آخر می نویسم، همین دیروز بود داشتم با خودم فکر می کردم ، دخترم همه چیزش عالیه، الهی شکر ، از اخلاق و رفتار که فوق العاده ست، مهربون، صبور، اجتماعی، خوش رو و خوش اخلاق و... . خوابت هم خوبه، شب هر وقت بخوابونمت می خوابی ، صبح ها معمولا ً تا 9 می خوابی، طول روز چندین بار چرت های کوتاه و گاهی ظهر ها یک خواب طولانی هم می ری ، مثل دیروز که 2 ساعت و نیم خوابیدی.

خیلی وقتها روی زمین می مونی و با اسباب بازی هات یا وسایل خونه سرگرم میشی،تنها زمان هایی بهانه می گیری که نیاز خاصی داشته باشی ، گرسنه باشی یا خسته و خواب آلود ، یا نیاز به تعویض پوشک داشته باشی ، در غیر این صورت بهانه گیری الکی نمی کنی ، البته گاهی هم تقاضا می کنی که نگهت دارم که از بالا و یا حالت ایستاده محیط پیرامونت رو ببینی ، که خوب حق داری و مامان با دل و جون واست انجام می ده، و شما رو در فضای خونه می چرخونه و وسایل خونه رو به شما معرفی می کنه، یا گاهی کنار مبل نگهت می دارم که خیلی دوست داری و حسابی ذوق میکنی ،عاشقتم مامان.خوشت میاد وقتی ایستادی ، من تا شماره 3 بشمارم و شما دستت رو رها کنی و بیفتی توی بغل مامان،نفس مامانی.

آینه رو هم خیلی دوست داری ، و واسه اونم ذوق میکنی.

و اما با خودم فکر می کردم که طنین همه چیزش عالیه ،فقط اگه یاد می گرفت که خودش بخوابه ،دیگه همه چیز تموم بود، یه ربع پیش وقتی دیدم خسته و خواب آلودی ،شیر که دادم ، طبق معمول گذاشتمت توی کریر و واست سی دی دعا و مناجات گذاشتم، اول کریر رو تکون دادم ولی بعد رها کردم ، و در کمال ناباوری دیدم که خودت به تدریج با گوش دادن و غرق شدن در بحر صدایی که می شنیدی به خواب رفتی ، نمی دونی چه حس فوق العاده ای در مامان ایجاد کردی، خیلی فوق العاده بود، خیلی خوشحال شدم ، خیلیییییییییییییی زیاد.امیدوارم این روند ادامه پیاده کنه و یاد بگری که هر وقت خوابت اومد خودت  بخوابی .

عاشقتم ،نفس مامان.

29 شهریور1390-ساعت11:15



موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 28 / 5 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 810 مرتبه

طنین مامان ،نفس مامان

می دونم که می دونی چقدر عاشقتم،این رو از نگاه مهربونت ،وقتی که شیر خوردن رو رها میکنی و تو چشمای مامان خیره میشی و بعد یک خنده زیبا تحویلم می دی ،می تونم با تمام وجود احساس کنم.

عاشقتم طنین مامان،عاشقتم، از خدای مهربون می خوام که کمکمون کنه که حالا حالاها پیش هم بمونیم. می ترسم یه روزی باشه و تو نباشی، می ترسم یه روزی تو باشی و به من نیاز داشته باشی و من نباشم ،خدایا همه نی نی ها و مامان و باباهاشون رو برای هم حفظ کن.

قلب مامان نمیدونی چقدر شرین و خوردنی شدی،بودی ولی لحظه به لحظه شیرین تر و دوست داشتنی تر میشی و هر چه بیشتر در روح و جان ما نفوذ میکنی.

راستش خیلی از تعریف های اغراق آمیز خوشم نمیاد ، ولی یه باوری از همون دوران نوزادیت باهام بود و جالبه که بگم ،بابا آرام هم همین حس رو داشت ، که تو بزرگتر از اونی که هستی به نظر می رسی.

می دونی دختر نازم منظورم قد و هیکلت نیست،اون که اتفاقا ً ریزه میزه مامانی، پشت نگاه قشنگت یه بزرگی خاصی هست.

مطمئنم آینده روشنی رو پیش رو داری.

فدای نگاه نافذت که هر کی باهات بازی میکنه ازش حرف می زنه.

 



موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 28 / 5 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 679 مرتبه

چند روزی هست که به آینه واکنش نشون می دی ، تا قبل از اون خودت رو نگاه می کردی ولی واکنش خاصی نشون نمی دادی، اما چند روز پیش دستت رو به سمت تصویر آینه بردی ،امروزم که جلوی آینه ،غایب موشک بازی و دور و نزدیک بازی کردیم،کلی می خندیدی  و با تکون دادن دست و پات ذوق می کردی.

فدای شادی هات

آرزوی قلبیم اینکه که همیشه در شادی و آرامش باشی

ساعت 2:20 دقیقه ست،برم بخوابم که خیلی خستم.

عاشقانه دوستت دارم،خدایا کمکم کن مامان خوبی باشم.



موضوع : بازی های طنین خانم
تاريخ : 21 / 5 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 481 مرتبه

دو روز پیش قصد داشتم خاطراه یک روز با هم بودنمان را بنویسم ولی نشد ، اینقدر کارهای مختلف      پیش اومد که فرصت پیدا نکردم.البته سخته که با جزئیات بنویسم ، باید خیلی کلی بنویسم.

کارهایی که توی این روزا انجام می دی رو واست میگم:

١- خیلی زیاد با دست و پات مشغول میشی ، دائم پاهات رو توی دهنت می گذاری ، که خیلی با نمکه و خوردنی میشی ، و یا با دقت تمام به دستت نگاه میکنی و باهاشون بازی میکنی یا توی دهنت میگذاری.

٢-هر چیز رو جلوی شما نگه دارم ،خیلی خوب از دستم می گیری و توی دستت نگه می داری ، بزرگ ،کوچیک ، گرد ، تخت مثل کاغذ ، همه چیز رو خوب می گیری و سریع هم به سمت دهنت می بری.

٣-جونم برات بگه ،همچین با تعجب به دور و اطرافت نگاه میکنی ، که به نظر میاد می خوای از همممممممممه چیز سر در بیاری ،به قول بابا آرام وقتی می خوای با دقت و کنجکاوی به چیزی نگاه کنی  ،همچین یه اخم خوشکل میاد تو صورتت ، معمولا ً هم دوست داری بپری سمت اون شیء.

 ٤-همچنان سعی می کنی صداهای مختلف از خودت ایجاد کنی. "م" رو این روزها زیاد میگی ،مخصوصا ً ضمن گریه هات.

 ٥-وقتی کسی باهات حرف می زنه کلی ذوق میکنی و سعی میکنی جوابش رو بدی و واسش می خندی ، معمولا ً صدادار.

 ٦-دیگه فهمیدم چطوری وادارات کنم خنده های صدادار بکنی.



موضوع : خاطرات طنین خانم (از زبون مامان طنین)
تاريخ : 19 / 5 / 1390 | نویسنده : مامان طاهره
بازدید : 301 مرتبه

 

یک روز با طنین در ماه پنجم

امروز داشتم با خودم فکر می کردم که هر چه پیش می ریم ، خاطرات خوش روزهای گذشته با تو بودن کمرنگ تر میشه و فقط کلیاتش در ذهن باقی می مونه، خیلی دلم سوخت و تصمیم گرفتم ، هر چند روز یکبار ، خاطره یک روز کاملت رو بنویسم.

امروز شما 4 ماه و 12 روزت هست، یعنی 12 روز از ماه پنجم رو پشت سر گذاشتی.

امروز ساعت 8:15 بیدار شدی.طبق معمول همیشه وقتی اومدم بالای سرت و صبح به خیر گفتم ، یه خنده ناز و خوشکل به مامان هدیه کردی.ولی خیلی خوابت می اومد و چندان سر حال نبودی.بهت شیر دادم،پوشکت رو عوض کردم و شعر هر روز صبحت رو واست خوندم و شما واسه مامان می خندیدی و من لذت می بردم.بعد رفتیم تو پذیرایی روی مبل ها نشستیم و من کارت های دید آموز حیوانات رو بهت نشون دادم ،ولی دیدم خیلی توجه نمی کنی و خوابت میاد منم بهت شیر دادم و گذاشتمت تو کریرت و تکونت داده و شما ضمن گوش دادن به دعاها .....ادامه دارد



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
درباره وبلاگ

عشق اول ما 8تیر 1386 متولد شد،بعد از سه سال غنچه ای از گلستان الهی از درون این عشق پدید آمد که در تاریخ9/1/90،همزمان با شکفتن گلها ، شکفت واکنون مامان و بابا عاشقانه در حال پرورش آن هستند.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 10 نفر
بازديدهاي ديروز : 221 نفر
بازدید هفته قبل : 280 نفر
كل بازديدها : 114227 نفر
امکانات جانبی
<--Start Cod ZibaSazi By www.RoozGozar.com-->

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


<---End Cod ZibaSazi By www.RoozGozar.com--->